|
تاریخ تولد :/مرداد/1336 |
نام پدر :علی |
|
تاریخ شهادت : 27/بهمن/1364 |
محل تولد :فارس /نی ریز |
|
طول مدت حیات :28 |
محل شهادت :فاو |
|
مزار شهید :گلزار شهدای نی ریز | |
در مردادماه سال 1336 در شهرستان «نیریز» از توابع استان فارس دیده به جهان گشود. دوران کودکی را با شادی و نشاط سپری کرد و در سن هفت سالگی وارد عرصه علم و دانش گردید با آغاز فعالیتهای انقلابی بر ضد رژیم پهلوی او نیز در صفوف مبارزان روحالله (ره) قرار گرفت و فریاد «الله اکبر» خود را در آسمان لاجوردی نیریز رهاکرد و مشتاقانه در تمام تظاهرات و راهپیمائیهای مردمی حضوری فعال داشت.
حبیب عمده فعالیتهای انقلابی و مذهبی خود را از مسجد المهدی (عج) آغاز کرد و با صوت زیبای اذان خود در دلهای بسیاری جا گرفت و با حضور سبز خود در اکثر مراسمها و نیایش ها روح تشنه خود را سیراب مینمود با آغاز جنگ تحمیلی به سوی جبهههای نبرد شتافت و در عملیاتهای بسیاری شرکت نمود. رشادتهای فراوانی از خود نشان داد سرانجام در تاریخ 27/11/1364 در سن 28 سالگی در عملیات والفجر8 در منطقه فاو شربت شیرین شهادت را سر کشید و لقاءالله پیوست پیکر مطهر این شهید بزرگوار پس از 12 سال که در خاکهای فاو آرمیده بود در گلزار شهدای نی ریز به خاک سپرده شد یادش گرامی و روحش شاد.
سخنی از آن شهید
جوانان عزیز! شما امید آینده این مرز و بوم هستید از هوسها و لذایذ دنیوی چشم پوشی کنید که اینها سرابی بیش نیست.به خود آیید و قدر خود را بدانید و در دام شیطان گرفتار نشوید و به جوانان عزیز حزبالله اقتدا کنید..... برادر و خواهر مسلمان! امروز شما دعوت به صبرو استقامت شدهاید باید چون کوه محکم و استوار در مقابل حوادث بایستید که خدای بزرگ با شماست».
کلمات کلیدی:
بسم الله ستار العیوب
راه باز است،معبر ها همه پاک شده اند،لا به لای سیم خاردارها،پلاک ها چشمک می زنند.
و شهدا هنوز ایستاده اند و با سر انگشت وفا،به نقطه رهایی را نشان می دهند.
خط هنوز شکسته نشده است،کوله پشتی بسیجی ها لب خاکریز نشسته است.
فرمانده فریاد می زند:
سنگر بکن ای برادر،امروز هم روز جنگ است
امروز اما قلم ها،سرنیزه های تفنگ است.
امروز میدان معنا، خود عرصه کارزار است.
هر واژه ای یک گلوله، هر جمله ای یک تفنگ است.
قلم هایی به عدد اراده ها
باید دست به کار شد. صدای فرمانده از لا به لای نیزار ها تا اعماق تاریخ به گوش می رسد:
«اگر ماندید، بنویسید، حقانیت و مظلومیت این بچه ها را.»
امروز شروع راهی سخت و طولانی است .به درازای تمام تاریخ ایران، به عمق رشادت ها و فداکاری ها،به وسعت پهلوانی ها. یادمان نرود چه روزهایی بود. یادمان نرود چه کسانی رفتند و چه کسانی ماندند
کلمات کلیدی:
خیلی گشته بودیم ،نه پلاکی ،نه کارتی،چیزی همراهش نبود.لباس فرم سپاه به تنش بود.چیزی شبیه دکمه پیراهن در جیبش نظرم را جلب کرد.خوب که دقت کردم دیدم یک نگین عقیق است که انگار جمله ای رویش حک شده.خاک وگلها را پاک کردم.دیگر نیازی نبود دنبال پلاکش بگردیم.روی عقیق نوشته بود. به یاد شهدای گمنام ..........................
از خاطرات محمد احمدیان در تفحص شهدا
کلمات کلیدی:
بسم رب المالک المقتدر
یدالله کلهر قائم مقام لشکر 10 سید الشهدا
تولد:1331،شهریار شهادت:1365،کربلای 5، شلمچه
با خنده های همیشگی روی لبش خیلی شیطانی می کرد. مدام تقلا می کرد و سر به سر همه می گذاشت. گاهی شوخی هایش آن قدر زیاد میشد که از دستش کفری می شدند اما دلشان نمی آمد چیزی بهش بگویند آخر بچه ی دوست داشتنی ای بود. کسی دلش نمی آمد ناراحتش کند.
توی حیاط پادگان، بچه ها داشتند با هم والبیال بازی می کردند. قرار گذاشته بودند هرکس توپ را اشتباه بیاندازد برود پشت خط بیاستد. یدالله توپ را زد توی اوت. کاپیتان جلوتر ایستاده بود. نمی دانست کی توپ را خراب کرده. تا برگشت با عصبانیت بگوید:برو پشت خط، خراب کردی" دید یدالله رفته پشت خط ایستاده.
کلمات کلیدی:
شلمچه گرم است، به گرمای کربلا؛ و لفظ گرم هرگز به گرمای کربلا نیست؛شلمچه از گرم هم گرمتر است.آفتاب تشنه است، سایه هم تشنه است، و در آن گرما حتی یخ هم تشنه است.سایه ای نیست که تن ها را پناه دهد و اگر هم باشد، تو خود را به سایه مسپار،مبادا رخوت بر جانت غلبه کند؛رخوت تابستانی سایبانهای کویری. چشم ها می سوزد، پلک ها سنگین است و روح ؛ خوش دارد که تن را در این گرما واگذار و خود به عالم خواب بگریزد. عالم خواب گرم نیست و تشنگی را نیز در آنجا راهی نیست
شهید سید مرتضی آوینی
کلمات کلیدی:
عاقد دوباره گفت:« وکیلم؟...»، پدر نبود
ای کاش در جهان ره و رسم سفر نبود
گفتند: رفته گل ... نه!... گلی گم... دلش گرفت
یعنی که از اجازه ی بابا خبر نبود
هجده بهار منتظرش بود و برنگشت
آن فصل های سرد که بی دردسر نبود
ای کاش نامه یا خبری، عطر چفیه ای
رویای دخترانه ی او بیشتر نبود
عکس پدر، مقابل آینه، شمعدان
آن روز دور سُفره، جز چشمِ تر نبود
عاقد دوباره گفت:« وکیلم؟...» دلش شکست
یعنی به قاب عکس امیدی دیگر نبود
او گفت: با اجازه ی بابا... بله... بله...
مردی که غیر آیینه ای شعله ور نبود!
کلمات کلیدی:

محمد ابراهیم همت در نخستین روزهای بهار سال 1334 - دوازدهم فروردین - و در نوروز متولد شد . زادگاهش شهرضا بود ؛ شهری در نزدیکی اصفهان که مردمانش به دین داری و اعتقاد شهره بودند . خانواده اش وضع مالی خوبی نداشت . برای همین بود که او حین تحصیل در دوران نوجوانی اش کار هم می کرد تا از تأمین معاش خانواده سهمی برده باشد .
دیپلم متوسطه را سال 1352 گرفت و در همان سال به دانشسرای عالی اصفهان رفت ، با این امید که معلم شود . دو سال بعد وقتی که مدرک فوق دیپلمش را گرفت ، راهی خدمت سربازی شد . خلاف انتظار ، معلم جوان و تحصیل کرده را به سرپرستی آشپزخانه ی لشگر توپخانه اصفهان گماشتند . اما از کوزه همان تراود که در اوست . معلم جوان در آشپزخانه کتاب خواند ، افکار انقلابی و دینی را فراگرفت و با برخی از انقلابیون هم ارتباط برقرار کرد .
سربازی اش که تمام شد به شهرضا برگشت . این بار معلم روستا شد . با روحانیت منطقه هم مراوده داشت . گاه گاه سر کلاس حرف هایی می زد که به مذاق حاکمیت خوش نمی آمد . این حرف ها به گوش آنانی که نباید می رسید ، رسید و نتیجه اش آن شد که چند اخطاریه را از سوی ساواک در پرونده ی تازه گشوده ی معلمی اش ثبت کردند .
کم کم به قم رفت و آمد پیدا کرد . در آنجا زیلرت می کرد ، درس می خواند ، سخنان عالمان دینی را فرامی گرفت و در بازگشت به عنوان سوغات ، افکار انقلابی ، نوار و اعلامیه های امام را می آورد .
کار معلمی اش را هم توسعه داد ؛ حالا علاوه بر تدریس در مدرسه ، در مساجد و محفل های خصوصی هم سخنرانی می کرد . باز هم ساواک از فعالیتش مطلع شد . تحت تعقیب قرار گرفت و از شهرضا فرار کرد . اول به فیروز آباد فارس رفت و پس از آن به یاسوج . در این دومی باز هم یک سخنرانی کار دستش داد و مجبور شد باز هم فرار کند . مقصد بعدی اش دو گنبدان بود و از آنجا به اهواز رفت .
موج انقلاب که بالا گرفت تاب غربت نیاورد و به شهرضا برگشت . این زمانی بود که در اصفهان و 11 شهر دیگر حکومت نظامی اعلام شده بود . در باز گشت به شهر دیار ، محمد ابراهیم همت سازماندهی تظاهرات مردمی را به عهده گرفت . در پایان یکی از راهپیمایی ها ، قطعنامه ی راهپیمایی را او قرائت کرد و همین باعث شد که شناسایی اش کنند و در صدد دستگیری اش برآیند . شایع شد که حکم اعدامش را صادر کرده اند و این موجب شد که معلم جوان ما - که هنوز هم جوان بود - به زندگی و فعالیت کاملا مخفی و پنهانی روی آورد . چند ماه که گذشت ، انقلاب پیروز شد و با سرنگونی ریم سلطنتی صاحب پرونده ی شماره ی 33 ساواک اصفهان محمد ابراهیم همت از چنگ آنانی که دنبالش بودند ، جان سالم به در برد
در سال های پس از پیروزی انقلاب فصل جدیدی در زندگی همت گشوده شد . در نخستین روزهای بعد از پیروزی نقش مهمی در تشکیل کمیته انقلاب اسلامی شهرضا داشت و در سال 1358 با کمک دوستانش سپاه شهرضا را پایه گذاری کرد . در اواخر همین سال ، او که طاقت یک جا ماندن نداشت و معلمی اش را هم فراموش نکرده بود ، ابتدا به خرمشهر و از آنجا به چابهار و کنارک در استان سیستان و بلوچستان رفت تا دور از هیاهو در نقاط دورافتاده فعالیت فرهنگی بکند ؛ اما تقدیرش نبود که در آنجا ماندگار شود . در سال 1359 ناآرامی های کردستان آغاز شد و همت جوان را از سپاه شهرضا به پاوه اعزام کردند . در آن سال فرماندهی سپاه پاوه با شهید ناصر کاظمی بود . او همت را به خاطر سابقه اش در کار فرهنگی به مسئولیت روابط عمومی و تبلیغات سپاه پاوه منصوب کرد . همت هم تا از راه رسید کارش را شروع کرد . با کمک بسیجی های کرد نشریه ای به نام « پیام پاوه » راه انداخت و در کنار آن از هر فعالیت دیگر ، از تشکیل نمایشگاه کتاب و پخش پوستر گرفته تا برگزاری برنامه های دینی ، مضایقه نکرد .
در کنار این همه کار هر جا که لازم می شد اسلحه به دست می گرفت و می جنگید . چیزی نگذشت که فرماندهی سپاه سنندج را به ناصر کاظمی سپردند و هم مسئولیت سپاه پاوه یکسره بر دوش همت قرار گرفت . او تا اواخر دی ماه 60 در این سمت بود و در پاکسازی بسیاری از نقاط کردستاناز دست ضد انقلاب نقش داشت . در این دوره او با شهدای بزرگی آشنا شد : حاج عباس کریمی ، سید محمدرضا دستواره ، رضا چراغی ، حسین قوجه ای ، محسن نورانی ، علیرضا ناهیدی و حاج احمد متوسلیان . هر کدام از ایشان خاطرات مؤثری در ذهن محمد ابراهیم همت به جای گذاشتند .
در روز های اقامت در پاوه ، همت با یک نفر دیگر هم آشنا شد ؛ کسی که نقش بزرگی در زندگی او بر عهده گرفت ؛ خانم ژیلا بدیهیان دانشجوی دانشکده علوم دانشگاه اصفهان که برای فعالیت به پاوه آمده بود . این ملاقات زمینه ای فراهم کرد تا چند ماه بعد یعنی دقیقاً در 22 دی ماه 1360 وقتی که محمد ابراهیم 27 ساله به تازگی از حج برگشته و « حاج همت » شده بود این دو با یکدیگر عقد ازدواج ببندند و زندگی مشترک خود را آغاز کنند . مجلس عقدشان را در اصفهان گرفتند و بلافاصله دو روز بعد در کنار هم به پاوه باز گشتند .
اکنون جنگ به روزهای اوج خود ریده بود و حاج همت می بایست خود را یکسره وقف جنگ کند . در اواخر سال 60 در کنار گروهی دیگر از فرماندهان سپاه کردستان به رهبری شهید محمد بروجردی راهی خوزستان شد تا در سازماندهی و آموزش یگان های رزمی سپاه در جنوب همکاری کند . پس از چندی شهید بروجردی به کردستان بازگشت ولی حاج همت در خوزستان ماند تا در کنار حاج احمد متوسلیان و حاج محمود شهبازی تیپ 27 محمد رسول الله را پایه گذاری کند . اولین فعالیت این تیپ در عملیات فتح المبین صورت گرفت و تیپ تازه پا گرفته توانست از محور حنانه وارد عمل شده و منطقه ی شاویر را تصرف کند . عملیات بعدی ، عملیات بیت المقدس بود . حاج احمد متوسلیان فرماندهی تیپ بود و حاج همت معاون او . در این عملیات تیپ توانست با رشادت فراوان در منطقه ای هموار - که انجام عملیات در آن دشوار بود - جاده ی شلمچه - خرمشهر را تسخیر کرده و نیروهای عراقی را محاصره کند .
همزمان با انجام مقدمات آزادی خرمشهر تجاوز نیروهای اسرائیلی در جنوب لبنان بالا گرفت و گروهی از سپاهیان اسلام برای دفع تجاوز قوای صهیونیسم به لبنان اعزام شدند . حاج احمد متوسلیان و حاج همت هم رفتند . 2ماه بعد همت برگشت ولی متوسلیان ماندگار شد . پس فرماندهی تیپ محمد رسول الله را که حالا به لشگر تبدیل شده به همت سپردند . در عملیات رمضان که در بیست و سوم تیر 1361 اجرا شد ، لشگر 27 مکانیزه ی محمد رسول الله با فرماندهی او از منطقه ی شرقی بصره وارد عمل شد . در عملیات محرم فرماندهی قرارگاه ظفر را عهده دار شد . در عملیات والفجر مقدماتی سپاه یازدهم قدر شامل لشکر 27 محمد رسول الله ى لشگر 31 عاشورا ، لشگر 5 نصر و تیپ 10 سیدالشهدا را فرماندهی کرد . در عملیات والفجر یک ، دو ، سه ، چهار ، پنج و شش ، یکی از فرماندهان مهم عملیات بود و ارتفاعات کانی مانگا در عملیات والفجر 4 به یاری قدرت و سرعت عمل او تصرف شد .
لشگر 27 محمد رسول الله در عملیات خیبر جزایر مجنون و طلائیه را تصرف کرد . تلاش حاج همت و یارانش برای حفظ مناطق تصرف شده ستودنی بود . آن ها در برابر شدید ترین حملات از مناطق تصرف شده محافظت کردند . فرمانده ی سپاه سوم عراق که مأموریت باز پس گیری منطقه ی مجنون را داشت در یکی از اظهاراتش گفته بود :« ما آنقدر بر جزایر مجنون آتش ریختیم و آنچنان آنجا را بمباران کردیم که از این جزیره جز تلی از خاکستر نمانده است . » در مقابل همت نیز به یارانش گفته بود :« باید مقاومت کرد و مانع از باز پس گرفتن مناطق تصرف شده توسط دشمن شد . یا همه اینجا شهید می شویم یا جزیره ی مجنون را نگاه می داریم » و در نهایت آن که پیروز شد ارداه ی همت و یارانش بود نه قدرت آتش فرمانده ی عراقی .
روز 24 اسفند سال 62 روزی بد فرجام برای یاران همت بود . در این روز حاج محمد ابراهیم همت به هماره معاون خود اکبر زجاجی با موتورسیکلت برای بررسی جبهه ی نبرد در خطوط مقدم جزایر مجنون رفتند . خمپاره ای از راه رسید و هر دو را شهید کرد . همت که در بهار پا به دنیا گذاشته بود به بهار جاودانه پر کشید و بهار زمین را برای آنان گذاشت که در انتظار رسیدنش بودند .
کلمات کلیدی: